چون پَر

موهامو شونه کردم، بافتمشون و جلوی آینه گریستم. داشتم به خودم نگاه می‌کردم تا وقتی که شدت بارون زیاد شد و دیگه نتونستم خودمو ببینم. امروز همش گریان بودم کلا، مثل میرتل نالان که سال‌ها تو دستشویی طبقه‌ی پنجم گریه می‌کرد. شاید درواقع دلیل خاصی نداشت. شاید فقط به خاطر غم سیاهی بود که تو قلبم حس می‌کردم. شاید هم دلیل داشت. امروز برای قدر ناچیزی از غم‌های این چندوقت اخیرم تا جایی که می‌تونستم اشک ریختم. برای اینکه نگاه رنگین‌کمونی‌ام ضعیف شده و کمتر می‌تونم امیدوارانه به زندگی نگاه کنم. برای اینکه انرژی‌ام کمه و این درک نمی‌شه. دلم می‌خواد یکی زندگی‌شو برای من تعطیل کنه و بدون چشمداشت و بی‌قید و شرط برای چند ماه فقط بغلم کنه و من از همه‌چی دور باشم و فقط بخوابم. هیچ دغدغه‌ای نداشته باشم. هیچ استرسی نداشته باشم. هیچ فکر آزاردهنده‌ای نباشه. نگران هیچ چیزی هم نباشم. می‌دونم این خودخواهیه ولی چه اشکالی داره اگه یه مدت زندگیو تعطیل کنیم؟ کرکره‌ها رو بکشیم پایین و بگیم گور بابای دنیا و متعلقاتش؟ حجم خستگی‌ من همینقدر زیاده...

خوب بخوابی و شبت سبُک و نرم🪶